باب 18
شفاعت ابراهیم
شفاعت ابراهیم
از آیهی 16 باب هجده، حکایت ِ معروف ِ «سُدُوم و عَموره» (Sodom and Gomorrah) آغاز میشود. مردانی (فرشتهگانی) که به دیدار ابراهیم رفته بودند، تا به او وعدهی بقای نسل بدهند، در ادامهی سفرشان به شهر سُدوم میروند:
16 پس، آن مردان از آنجا برخاسته، متوجه سُدُوم شدند، و ابراهیم ایشان را مشایعت نمود.
در ادامه گفته شده که خدا تصمیم میگیرد نیت ِ خویش دربارهی سدوم را با ابراهیم در میان بگذارد، چرا که ابراهیم جزء مقرّبان ِ خداوند شده.
20 پس خداوند گفت: «چونکه فریاد سُدُوم و عَموره زیاد شده است، و خطایای ایشان بسیار گران، 21 اکنون نازل شوم تا ببینم موافق این فریادی که به من رسیده، بالتـّمام کردهاند. والّا خواهم دانست.»
در اینجا ابراهیم سعی میکند جلوی خشم خدا را بگیرد و شفاعت ِ مردمان ِ سدوم را بکند. شیوهی شفاعت او از این قرار است که به خدا میگوید، آمدیم و پنجاه نفر آدم ِ درستکار در این شهر بود، آیا میخواهی آنها را هلاک کنی؟ و خدا می گوید اگر پنجاه نفر بیابیم، این کار را نمیکنم. و ابراهیم میگوید اگر چهلوپنج نفر بودند چی؟ و خدا میگوید باز هم نمیکنم. ابراهیم میگوید اگر چهل تا بودند چی؟ و این چانهزنی تا رقم ِ ده نفر ادامه مییابد، تا این که ابراهیم کوتاه میآید.
نکتهی جالب در همان آغاز ِ حکایت، پیچش ِ ”ماجرا“ ست. راوی به جای آنکه حکایت ابراهیم را ادامه دهد، ماجرای جدیدی را پیش میکشد که به کسانی غیر از ابراهیم مربوط میشود.
نکتهی دوم، تصمیم ِ عجیب ِ خدا برای درمیانگذاشتن ِ تصمیماش با ابراهیم است. خاصیت ِ این مطلب چیست؟ احتمالن، غرض، نمایش ِ عدالت خدا ست. یعنی این که پیروان ِ دین بدانند که خدا عادل ِ مطلق است و به همین راحتی قومی را نابود نمیکند. در واقع، اگر خدا تصمیماش را با ابراهیم در میان نمیگذاشت، امکان ِ این نمایش پیدا نمیشد، و این سؤال تا ابدالآباد در ذهن مؤمنان میماند که به هنگام غضب ِ خدا بر قوم ِ فاسد، تکلیف ِ درستکاران چیست و آنها چه گناهی کردهاند؟ آیا این نمایش را باید به حساب تبلیغات ِ دینی بگذاریم؟
باب 19
نابودی سُدُوم و عَموره
1 و وقت عصر، آن دو فرشته وارد سدوم شدند، و لوط به دروازۀ سدوم نشسته بود. و چون لوط ایشان را بدید، به استقبال ایشان برخاسته، رو بر زمین نهاد 2 و گفت: «اینک اکنون ای آقایان من، به خانۀ بندۀ خود بیایید، و شب را بسر برید، و پایهای خود را بشویید و بامدادان برخاسته، راه خود را پیش گیرید.»
”اینک اکنون“ به جای ِ ”هماینک“ یا ”هماکنون“ آمده.
باقی ِ داستان به اندازهی کافی مشهور است. مردان ِ شهر شبانه به خانهی لوط میروند و سعی میکنند به آن مهمانان دست یابند. وقتی لوط مانع میشود، آنها سعی میکنند بلایی سر لوط بیاورند، ولی فرشتهگان آنان را کور میکنند. بعد هم فرشتهگان مأموریت خود را به لوط میگویند و از او میخواهند که با خانواده و خویشاناش به سوی کوه بگریزد. خویشانْ با لوط همراه نمیشوند. در صبحگاه، فرشتهگان به لوط میگویند که خانوادهات را بردار و برو. لوط تعلّل میکند، طوری که فرشتهگان دست ِ او و زن و دختراناش را میگیرند و از شهر دور میکنند.
17 و واقع شد چون ایشان را بیرون آورده بودند که یکی به وی گفت: «جان خود را دریاب و از عقب منگر، و در تمام وادی مَایست، بلکه به کوه بگریز، مبادا هلاک شوی.» 18 لوط بدیشان گفت: «ای آقا چنین مباد! 19 همانا بندهات در نظرت التفات یافته است و احسانی عظیم به من کردی که جانم را رستگار ساختی، و من قدرت آن ندارم که به کوه فرار کنم، مبادا این بلا مرا فرو گیرد و بمیرم. 20 اینک این شهر نزدیک است تا بدان فرار کنم، و نیز صغیر است. اِذن بده تا بدان فرار کنم . آیا صغیر نیست، تا جانم زنده ماند.» 21 بدو گفت: «اینک در این امر نیز تو را اجابت فرمودم، تا شهری را که سفارش آن را نمودی، واژگون نسازم. 22 بدانجا بزودی فرار کن، زیرا که تا تو بدانجا نرسی، هیچ نمیتوانم کرد.» از این سبب آن شهر مسمّی به صوغر شد.
24 آنگاه خداوند بر سُدُوم و عَموره، گوگرد و آتش، از حضور خداوند از آسمان بارانید. 25 و آن شهرها، و تمام وادی، و جمیع سکنۀ شهرها و نباتات زمین را واژگون ساخت. 26 اما زن او، از عقب خود نگریسته، ستونی از نمک گردید.
سرنوشت لوط و دخترانش
30 و لوط از سوغر بر آمد و با دو دختر خود در کوه ساکن شد زیرا ترسید که در سوغر بماند. پس با دو دختر خود در مَغاره سُکنی گرفت. 31 و دختر بزرگ به کوچک گفت: «پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که بر حسب عادت کل جهان، به ما در آید. 32 بیا تا پدر خود را شراب بنوشانیم، و با او همبستر شویم، تا نسلی از پدر خود نگاه داریم.»
***
چند نکتهی خیلی جالب دربارهی باب نوزده وجود دارد.
Escape for thy life; look not behind thee
« جان خود را دریاب و از عقب منگر»
اوّل، هیچ دلیل عقلانی برای وجود جملهی بالا وجود ندارد، جز این که باید آن را نمادی آشکار از نمایشی اسطورهای قلمداد کنیم. قصد راوی، نمایش ِ ”عذاب“ است و جزئیات ِ این حکایت چندان مهم نیست. ماجراها و شخصیتهای این حکایت میتوانستند متفاوت باشند، ولی اصل ِ حکایت، و هشدار دربارهی ِ ”خشم ِ پروردگار“ قابل تغییر یا چشمپوشی نیست.
در ادامه میتوان پرسید: چرا همسر ِ لوط گرفتار ِ این بلا میشود؟ چرا تنها یک ”نگاه به پشت سر“ چنین پیآمدی دارد؟ احتمالن این نگاه، نگاهی ست به علاقهها، خویشان، گذشته، گناه ِ بزرگ، و عذاب بزرگ. تصور میکنم، مجازاتی که از پی ِ چنین نگاهی میآید، معنایی جز ”ممنوعیت“ ِ مطلق ندارد؛ ممنوعیت ِ سرپیچی از فرمان.
دوم، نابودی ِ سُدُوم و عَموره، بهوسیلهی باران ِ ”گوگرد و آتش“ سؤالبرانگیز است. چرا راوی از وحشتهای ِ طبیعی ِ قابل ِ لمستر استفاده نکرده؟ در حکایت نوح، با وجود ِ ابعاد ِ غیر قابل باور و افسانهای ِ توفان، باز صحبت از آب و توفان قابل باورتر است تا بارش ِ آتش. آیا راویانْ تجربهای از آتشفشان را داشتهاند یا این که صرفن به دلیل ماهیت ِ وحشتآور ِ آتش، حکایت را چنین شکل دادهاند؟
سوم، پیکرهی نمکین ِ همسر ِ لوط، از دید ِ ما امروزیها، تصویری عجیب و عتیق از دنیای کهن است. نظیر ِ پیکرههایی که هرازگاهی توسط باستانشناسان کشف میشود. صحنهی یادشده، تصویر ِ فوقالعاده عجیبی است.
آیا افسانهای در بین مؤمنان جاری بوده، که پیکرههای ِ احتمالی ِ یافتشده را بهعنوان ِ آثار ِ باقیمانده از عذاب معرفی میکرده، و راوی براساس ِ حکایتهایی کهنتر، چنین چیزی را وارد ِ متناش کرده است؟
چهارم، در حکایت ِ دختران ِ لوط، این دومین بار است که راوی روابطی ممنوعه را به عنوان ِ مسألهای کاملن طبیعی، داخل ِ متن میکند. بار ِ نخست، قضیهی همسر ابرام بود، و این بار، موضوع به نحو حیرتانگیزی عریانتر میشود.
از دیدی فرامتنی، وجود ِ چنین حکایتی در «کتاب مقدّس» خودش نوعی تابوشکنی است. من کنجکاوم بدانم یهودیان یا مسیحیان، چهگونه وجود چنین متنی را برای بچهها توجیه میکنند.
دربارهی جزئیات ِ حکایت میتوان گفت که قضیهی مذکور طوری تعریف میشود که، گویا جهان و زندگی ِ بشر به پایان رسیده، و تنها بازماندهگان، لوط و دختراناش هستند. خب در آخرالزمان، احتمالن بسیاری چیزها مجاز است.
درپایان یادآوری میکنم که لوطْ در گذشته مواجههای با ابرام داشت، و ابرام مرتب برای خدا مذبح میساخت، و میبینیم که درپایان، بلا بر لوط است که نازل میشود.
در ترجمهی فارسی ِ آیهی نوزده، لوط برای تمارض از رفتن به کوهستان میگوید که «من قدرت آن ندارم که به کوه فرار کنم.» در ترجمهی انگلیسی چنین آمده:
I cannot escape to the mountain, lest some evil take me, and I die
ترجمهاش احتمالن این میشود: «من نمیتوانم به کوهستان بگریزم، مبادا که برخی شیاطین مرا بگیرند و من بمیرم.»
دربارهی وجه تسمیهی ”صوغر“ مطالبی آمده که من دقیقن متوجه نشدم. مترجم ِ فارسی میگوید که لوط گفت: «اینک این شهر نزدیک است تا بدان فرار کنم، و نیز صغیر است.»
در اینجا انگار صفت ِ ”صغیر“ به شهر برمیگردد، درنتیجه آن شهر به ”صوغر“ موسوم میشود. این تبدیل و تـَـبَـدّل ِ واژهها در متن ِ انگلیسی را نتوانستم بفهمام، و جملههای مرتبط با این موضوع، در متن ِ فارسی مبهمتر از متن ِ انگلیسی شدهاند. در متن ِ انگلیسی انگار ”صغیر“ هم به ”شهر“ مربوط است و هم به ”خواست ِ لوط“. حالا کدام یکی درست است، الله اَعلم!
سهشنبه 16/ 4/ 1388

