Tuesday، July 7، 2009

کتاب مقدّس (15)

باب 18
شفاعت ابراهیم

از آیه‌ی 16 باب هجده، حکایت ِ معروف ِ «سُدُوم و عَموره» (Sodom and Gomorrah) آغاز می‌شود. مردانی (فرشته‌گانی) که به دیدار ابراهیم رفته بودند، تا به او وعده‌ی بقای نسل بدهند، در ادامه‌ی سفرشان به شهر سُدوم می‌روند:

16 پس، آن مردان از آنجا برخاسته، متوجه سُدُوم شدند، و ابراهیم ایشان را مشایعت نمود.

در ادامه گفته شده که خدا تصمیم می‌گیرد نیت ِ خویش درباره‌ی سدوم را با ابراهیم در میان بگذارد، چرا که ابراهیم جزء مقرّبان ِ خداوند شده.

20 پس خداوند گفت: «چونکه فریاد سُدُوم و عَموره زیاد شده است، و خطایای ایشان بسیار گران، 21 اکنون نازل شوم تا ببینم موافق این فریادی که به من رسیده، بالتـّمام کرده‌اند. والّا خواهم دانست.»

در این‌جا ابراهیم سعی می‌کند جلوی خشم خدا را بگیرد و شفاعت ِ مردمان ِ سدوم را بکند. شیوه‌ی شفاعت او از این قرار است که به خدا می‌گوید، آمدیم و پنجاه نفر آدم ِ درست‌کار در این شهر بود، آیا می‌خواهی آن‌ها را هلاک کنی؟ و خدا می گوید اگر پنجاه نفر بیابیم، این کار را نمی‌کنم. و ابراهیم می‌گوید اگر چهل‌و‌پنج نفر بودند چی؟ و خدا می‌گوید باز هم نمی‌کنم. ابراهیم می‌گوید اگر چهل تا بودند چی؟ و این چانه‌زنی تا رقم ِ ده نفر ادامه می‌یابد، تا این که ابراهیم کوتاه می‌آید.

نکته‌ی جالب در همان آغاز ِ حکایت، پیچش ِ ”ماجرا“ ست. راوی به جای آن‌که حکایت ابراهیم را ادامه دهد، ماجرای جدیدی را پیش می‌کشد که به کسانی غیر از ابراهیم مربوط می‌شود.

نکته‌ی دوم، تصمیم ِ عجیب ِ خدا برای درمیان‌گذاشتن ِ تصمیم‌اش با ابراهیم است. خاصیت ِ این مطلب چیست؟ احتمالن، غرض، نمایش ِ عدالت خدا ست. یعنی این که پیروان ِ دین بدانند که خدا عادل ِ مطلق است و به همین راحتی قومی را نابود نمی‌کند. در واقع، اگر خدا تصمیم‌اش را با ابراهیم در میان نمی‌گذاشت، امکان ِ این نمایش پیدا نمی‌شد، و این سؤال تا ابدالآباد در ذهن مؤمنان می‌ماند که به هنگام غضب ِ خدا بر قوم ِ فاسد، تکلیف ِ درست‌کاران چیست و آن‌ها چه گناهی کرده‌اند؟ آیا این نمایش را باید به حساب تبلیغات ِ دینی بگذاریم؟

باب 19
نابودی سُدُوم و عَموره

1 و وقت عصر، آن دو فرشته وارد سدوم شدند، و لوط به دروازۀ سدوم نشسته بود. و چون لوط ایشان را بدید، به استقبال ایشان برخاسته، رو بر زمین نهاد 2 و گفت: «اینک اکنون ای آقایان من، به خانۀ بندۀ خود بیایید، و شب را بسر برید، و پایهای خود را بشویید و بامدادان برخاسته، راه خود را پیش گیرید.»

”اینک اکنون“ به جای ِ ”هم‌اینک“ یا ”هم‌اکنون“ آمده.

باقی ِ داستان به اندازه‌ی کافی مشهور است. مردان ِ شهر شبانه به خانه‌ی لوط می‌روند و سعی می‌کنند به آن مهمانان دست یابند. وقتی لوط مانع می‌شود، آن‌ها سعی می‌کنند بلایی سر لوط بیاورند، ولی فرشته‌گان آنان را کور می‌کنند. بعد هم فرشته‌گان مأموریت خود را به لوط می‌گویند و از او می‌خواهند که با خانواده و خویشان‌اش به سوی کوه بگریزد. خویشانْ با لوط همراه نمی‌شوند. در صبح‌گاه، فرشته‌گان به لوط می‌گویند که خانواده‌ات را بردار و برو. لوط تعلّل می‌کند، طوری که فرشته‌گان دست ِ او و زن و دختران‌اش را می‌گیرند و از شهر دور می‌کنند.

17 و واقع شد چون ایشان را بیرون آورده بودند که یکی به وی گفت: «جان خود را دریاب و از عقب منگر، و در تمام وادی مَایست، بلکه به کوه بگریز، مبادا هلاک شوی.» 18 لوط بدیشان گفت: «ای آقا چنین مباد! 19 همانا بنده‌ات در نظرت التفات یافته است و احسانی عظیم به من کردی که جانم را رستگار ساختی، و من قدرت آن ندارم که به کوه فرار کنم، مبادا این بلا مرا فرو گیرد و بمیرم. 20 اینک این شهر نزدیک است تا بدان فرار کنم، و نیز صغیر است. اِذن بده تا بدان فرار کنم . آیا صغیر نیست، تا جانم زنده ماند.» 21 بدو گفت: «اینک در این امر نیز تو را اجابت فرمودم، تا شهری را که سفارش آن را نمودی، واژگون نسازم. 22 بدانجا بزودی فرار کن، زیرا که تا تو بدانجا نرسی، هیچ نمی‌توانم کرد.» از این سبب آن شهر مسمّی به صوغر شد.

24 آنگاه خداوند بر سُدُوم و عَموره، گوگرد و آتش، از حضور خداوند از آسمان بارانید. 25 و آن شهرها، و تمام وادی، و جمیع سکنۀ شهرها و نباتات زمین را واژگون ساخت. 26 اما زن او، از عقب خود نگریسته، ستونی از نمک گردید.

سرنوشت لوط و دخترانش

30 و لوط از سوغر بر آمد و با دو دختر خود در کوه ساکن شد زیرا ترسید که در سوغر بماند. پس با دو دختر خود در مَغاره سُکنی گرفت. 31 و دختر بزرگ به کوچک گفت: «پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که بر حسب عادت کل جهان، به ما در آید. 32 بیا تا پدر خود را شراب بنوشانیم، و با او همبستر شویم، تا نسلی از پدر خود نگاه داریم.»

***

چند نکته‌ی خیلی جالب درباره‌ی باب نوزده وجود دارد.

Escape for thy life; look not behind thee

« جان خود را دریاب و از عقب منگر»

اوّل، هیچ دلیل عقلانی برای وجود جمله‌ی بالا وجود ندارد، جز این که باید آن را نمادی آشکار از نمایشی اسطوره‌ا‌ی قلمداد کنیم. قصد راوی، نمایش ِ ”عذاب“ است و جزئیات ِ این حکایت چندان مهم نیست. ماجراها و شخصیت‌های این حکایت می‌توانستند متفاوت باشند، ولی اصل ِ حکایت، و هشدار درباره‌ی ِ ”خشم ِ پروردگار“ قابل تغییر یا چشم‌پوشی نیست.
در ادامه می‌توان پرسید: چرا همسر ِ لوط گرفتار ِ این بلا می‌شود؟ چرا تنها یک ”نگاه به پشت سر“ چنین پی‌آمدی دارد؟ احتمالن این نگاه، نگاهی ست به علاقه‌ها، خویشان، گذشته، گناه ِ بزرگ، و عذاب بزرگ. تصور می‌کنم، مجازاتی که از پی ِ چنین نگاهی می‌آید، معنایی جز ”ممنوعیت“ ِ مطلق ندارد؛ ممنوعیت ِ سرپیچی از فرمان.

دوم، نابودی ِ سُدُوم و عَموره، به‌وسیله‌ی باران ِ ”گوگرد و آتش“ سؤال‌برانگیز است. چرا راوی از وحشت‌های ِ طبیعی ِ قابل ِ لمس‌تر استفاده نکرده؟ در حکایت نوح، با وجود ِ ابعاد ِ غیر قابل باور و افسانه‌ای ِ توفان، باز صحبت از آب و توفان قابل باورتر است تا بارش ِ آتش. آیا راویانْ تجربه‌ای از آتش‌فشان را داشته‌اند یا این که صرفن به دلیل ماهیت ِ وحشت‌آور ِ آتش، حکایت را چنین شکل داده‌اند؟

سوم، پیکره‌ی نمکین ِ همسر ِ لوط، از دید ِ ما امروزی‌ها، تصویری عجیب و عتیق از دنیای کهن است. نظیر ِ پیکره‌هایی که هرازگاهی توسط باستان‌شناسان کشف می‌شود. صحنه‌ی یادشده، تصویر ِ فوق‌العاده عجیبی است.
آیا افسانه‌ای در بین مؤمنان جاری بوده، که پیکره‌های ِ احتمالی ِ یافت‌شده را به‌عنوان ِ آثار ِ باقی‌مانده از عذاب معرفی می‌کرده، و راوی براساس ِ حکایت‌هایی کهن‌تر، چنین چیزی را وارد ِ متن‌اش کرده است؟

چهارم، در حکایت ِ دختران ِ لوط، این دومین بار است که راوی روابطی ممنوعه را به عنوان ِ مسأله‌ای کاملن طبیعی، داخل ِ متن می‌کند. بار ِ نخست، قضیه‌ی همسر ابرام بود، و این بار، موضوع به نحو حیرت‌انگیزی عریان‌تر می‌شود.
از دیدی فرامتنی، وجود ِ چنین حکایتی در «کتاب مقدّس» خودش نوعی تابوشکنی است. من کنجکاوم بدانم یهودیان یا مسیحیان، چه‌گونه وجود چنین متنی را برای بچه‌ها توجیه می‌کنند.

درباره‌ی جزئیات ِ حکایت می‌توان گفت که قضیه‌ی مذکور طوری تعریف می‌شود که، گویا جهان و زندگی ِ بشر به پایان رسیده، و تنها بازمانده‌گان، لوط و دختران‌اش هستند. خب در آخرالزمان، احتمالن بسیاری چیزها مجاز است.

درپایان یادآوری می‌کنم که لوطْ در گذشته مواجهه‌ای با ابرام داشت، و ابرام مرتب برای خدا مذبح می‌ساخت، و می‌بینیم که درپایان، بلا بر لوط است که نازل می‌شود.

در ترجمه‌ی فارسی ِ آیه‌ی نوزده، لوط برای تمارض از رفتن به کوهستان می‌گوید که «من قدرت آن ندارم که به کوه فرار کنم.» در ترجمه‌ی انگلیسی چنین آمده:

I cannot escape to the mountain, lest some evil take me, and I die

ترجمه‌اش احتمالن این می‌شود: «من نمی‌توانم به کوهستان بگریزم، مبادا که برخی شیاطین مرا بگیرند و من بمیرم.»

درباره‌ی وجه تسمیه‌ی ”صوغر“ مطالبی آمده که من دقیقن متوجه نشدم. مترجم ِ فارسی می‌گوید که لوط گفت: «اینک این شهر نزدیک است تا بدان فرار کنم، و نیز صغیر است.»
در این‌جا انگار صفت ِ ”صغیر“ به شهر برمی‌گردد، درنتیجه آن شهر به ”صوغر“ موسوم می‌شود. این تبدیل و تـَـبَـدّل ِ واژه‌ها در متن ِ انگلیسی را نتوانستم بفهم‌ام، و جمله‌های مرتبط با این موضوع، در متن ِ فارسی مبهم‌تر از متن ِ انگلیسی شده‌اند. در متن ِ انگلیسی انگار ”صغیر“ هم به ”شهر“ مربوط است و هم به ”خواست ِ لوط“. حالا کدام یکی درست‌ است، الله اَعلم!

سه‌شنبه 16/ 4/ 1388

Wednesday، July 1، 2009

یادداشت 42

"Rene Magritte "Le Chemin du Ciel

موزه‌ی هنرهای معاصر، بیش‌تر از یک ماه است که آثاری از نقاشان ِ بزرگ ِ دنیا را ـ که مدت‌ها در بایگانی ِ موزه بودـ، به نمایش گذاشته است. طبق آن‌چه که در بروشور ِ نمایشگاه نوشته شده، پایان ِ نمایشگاه، پانزده تیر است.

آثاری از "پیسارو"، "ژرژ براک"، "پیکاسو"، "رنه ماگریت"، "دالی"، "خوآن میرو"، "فرانسیس بیکن"، و "کاندینسکی"، مجموعه‌ای را شکل داده، که دیدن‌اش برای هر مسلمان ِ ناآشنا با نقاشی، کاملن مفید، بلکه واجب است.

ورودی ِ نمایشگاه، پنج هزار تومنه، که برای دانشجویان و استادانْ نیم‌بها حساب می‌شود. حالا من نه دانشجو بودم و نه استاد، ولی بلیت نیم‌بها گرفتم. این یکی از شگفتی‌های این نمایشگاه است.

اگر این نمایشگاه رو نبینید، حتمن یه چیز ِ ناب رو از دست می‌دین. پس در این روزای آخر بشتابید.

چهارشنبه 10/ 4/ 1388

Thursday، June 25، 2009

کتاب مقدّس (14)

باب 18

دیدار سه فرشته

و خداوند در بلوطستان ممری، بر وی ظاهر شد، و او در گرمای روز به در خیمه نشسته بود. 2 ناگاه چشمان خود را بلند کرده، دید که اینک سه مرد در مقابل او ایستاده‌اند. و چون ایشان را دید، از در خیمه به استقبال ایشان شتافت، رو به زمین نهاد 3 و گفت: «ای مولا، اکنون اگر منظور نظر تو شدم، از نزد بندۀ خود مگذر. 4 اندک آبی بیاورند تا پای خود را شسته، در زیر درخت بیارمید، 5 و لقمۀ نانی بیاورم تا دلهای خود را تقویت دهید و پس از آن روانه شوید، زیرا برای همین، شما را بر بندۀ خود نظر افتاده است.»

گویا خدا همیشه در قالب ِ مرد بر اولیای‌اش ظاهر می‌شود و این نشانه‌ی قدر ِ والای مردان است.

زبان ِ کتاب مقدّس فوق‌العاده خوشایند است. این زبان برخلاف ِ آن‌چه تصور می‌شود، چندان بی‌نقص هم نیست. بعضی جمله‌های مبهم و نارسای این ترجمه را در پست‌های قبلی مثال زدم. حذف نهاد ِ جمله و گم‌کردن ِ مرجع ِ ضمیر، جزء موراد عادی ِ زبان ِ مترجم یا مترجمان است. در آیه‌ی 3 عبارت ِ ”از نزد بندۀ خود مگذر“ با عبارت ِ ”اگر منظور نظر تو شدم“ تناسبی آوایی و شاعرانه دارد. (”منظور ِ نظر“ شبیه است به ”منظر ِ نظر“ در مصراع: «وجه ِ خدا اگر شوَدَت مَنظر ِ نظر»). به خاطر ِ همین زبان ِ شاعرانه و غریب است که زبان ِ تعدادی از برجسته‌ترین شاعران ِ معاصر تحت تأثیر ِ کتاب مقدّس است. این مورد را هم ببینیم:

7 و ابراهیم به سوی رمه شتافت و گوسالۀ نازک ِ خوب گرفته، به غلام خود داد تا بزودی آن را طبخ نماید.

“گوسالۀ نازک ِ خوب“ از همان ترکیبات ِ غریب است که باز هم خیلی خوشایند است. ”نازک“ به جای ”ترد“ یا ”لطیف“ به کار رفته. بر اساس این مثال‌ها می‌توانم بگویم رعایت ِ الزامات ِ سبکی ِ یک متن، واجب‌تر از رعایت ِ دقیق ِ دستور زبان و فصاحت، و به حال ِ متنْ مفیدتر است.

9 به وی گفتند «زوجه‌ات ساره کجاست؟» گفت: «در خیمه است.» 10 گفت: «البته موافق زمان حیات، نزد تو خواهم برگشت، و زوجه‌ات ساره را پسری خواهد شد.» و ساره به در خیمه‌ای که در عقب او بود، شنید. 11 و ابراهیم و ساره سالخورده بودند، و عادت زنان از ساره منقطع شده بود. 12 پس ساره در دل خود بخندید و گفت: «آیا بعد از فرسودگی‌ام مرا شادی خواهد بود، و آقایم نیز پیر شده است؟» 13 و خداوند به ابراهیم گفت: «ساره برای چه خندید و گفت: آیا فی‌الحقیقه خواهم زایید و حال آنکه پیر هستم؟ 14 مگر هیچ امری نزد خداوند مشکل است؟ در وقت موعود موافق زمان حیات، نزد تو خواهم برگشت و ساره را پسری خواهد شد.» 15 آنگاه ساره انکار کرده، گفت: «نخندیدم»، چونکه ترسید. گفت: «نی، بلکه خندیدی.»

در آیه‌ی ِ 10 ”موافق زمان حیات“ معنی ندارد، و معادل ِ ترجمه‌ی ِ انگلیسی ِ (according to the time of life) و به جای ”در زمان معین“ یا ”در زمان مناسب“ به کار رفته است.

تصور ِ پرتی دارم که با پررویی عنوان‌اش می‌کنم. تصور می‌کنم هرچند جمله‌های این متن، گاه گنگ اند، و گاه سلیس نیستند، ولی چون داریم متنی عتیق را می‌خوانیم، این سبک نگارش، واقعی‌تر و و خوشایندتر به نظر می‌سد. یعنی اگر این متن را با زبانی سلیس‌تر بنویسیم، از سبک ِ اثر ـ که تلقین‌کننده‌ی عتیقه‌گی ِ متن هم هست ـ دور می‌شویم. مثل این است که بخواهیم تاریخ بیهقی را با ”نحو“ ِ امروز، بازنویسی کنیم. متن ِ ترجمه‌ی ِ قدیم ِ کتاب مقدّس، ترکیبی از زبان ِ فارسی ِ کهن، با زبان ِ دویست سال پیش (زمان ِ ترجمه‌ی اثر) است. مطلب ِ پیچیده‌ای نیست. منتها من نفهمیدم این زبان، دقیقن تحت تأثیر ِ کدام متن ِ ادبی ِ قدیم یا جدید است. متن‌های قدیمی ِ زیادی در دسترس‌ام نیست، ولی چند نمونه از قرن چهار، هفت، و هشت را که نگاه کردم، شباهت ِ چندانی به متن ِ کتاب مقدّس نداشتند و از آن دشوارتر بودند، و درست‌تر است که بگوییم تأثیر ِ زبان ِ دو سده‌ی پیش در متن ِ ترجمه نمودارتر است. زبان ِ بعضی از آثار ِ دوره‌ی قاجار هم (شرح زندگانی من) از این روان‌تر است. به نظرم باید ردّ این زبان را به طور مشخص در بعضی آثار ِ قرن یازده و دوازده خورشیدی پیدا کنیم.

پنج‌شنبه 4/ 4/ 1388

Sunday، June 21، 2009

یادداشت 41

«با چیرگی استبداد بر آزادی، دوره‌ی حکومت ِ دهشت از نو آغاز گردید. جمعی از آزادگان به زنجیر افتادند، عده‌ای به دست دژخیمان ِ باغِشاه جان سپردند و دسته‌ای نیز به رنج ِ تبعید گرفتار آمدند. از آزادگان، میرزا جهانگیرخان ِ صوراسرافیل را کشتند. محمدعلی ‌شاه دشمنی‌های ِ ملک‌المتکلمین را نیز که از جانب ِ ظل‌السلطان سود ِ مادی می‌برد نبخشود و آن خطیب ِ زبردست را به‌طرز ِ وحشتناکی معدوم ساخت. قاضی قزوینی را مسموم کردند؛ او در نـَزْع ِ تدریجی به‌سختی جان داد.

رئیس ِ انجمن ِ آذربایجان که خود مُنادی ِ شورش بود از روز ِ قبل از حادثه که قشون ِ ملی آماده‌ی کارزار می‌گردید در خفا می‌زیست و روز ِ بمباران ِ مجلس که افراد ِ انجمن ِ آذربایجان با دیگر ملّیونْ علیه قزاقانْ مردانه می‌جنگیدند، او به مجلس نرفت و از خفیه‌گاهْ به سفارت ِ انگلستان پناه برد. در این دقایق ِ حسّاس که محک ِ تجربه است و منش ِ واقعی ِ افراد ظاهر می‌شود، آزادمردان ِ راست‌کردار ِ باصفتْ راه و رسم ِ دیگری داشته‌اند. انقلابی که سران ِ آن در بزنگاهْ سنگر خالی کنند محکوم ِ شمشیر ِ بیدادگری است. این نکته خالی از ریشخند نیست که آقای تقی‌زاده پس از نیم‌قرن که از آن روزگار می‌گذرد از روی تعمق می‌نویسد: ”آزادی به معنی ِ حقیقی ِ آن، بی وجود ِ شهامت ِ افراد و مردانگی و مردی و استقلال ِ فکر و سرافرازی و شجاعت ِ اخلاقی و استقامت و استواری و مقاومت در برابر ِ ارباب ِ قدرت و جرئت و صراحتْ که این همه را می‌توان در لفظ ِ خودمانی ِ ”صفت“ و لفظ ِ فرنگی ِ ”کارکتر“ خلاصه کرد وجود پیدا نمی‌کند و آن همانست که ... شخص بتواند ”نه“ بگوید و اهل تسلیم و زبونی و باز به قول ِ خودمان ”بی‌صفت“ نباشد... .“»

«فکر ِ آزادی و مقدّمۀ نهضت مشروطیت»
فریدون ِ آدمیت

***

دیروز ساعت ِ پنج و نیم ِ عصر، در میدان ِ انقلاب و همه‌ی چهارراه‌ها، نظامیان ِ گارد ِ ویژه در دسته‌های ده‌نفری و بیش‌تر، به داخل ِ جمعیت هجوم می‌بردند و مردم را به بخش‌های ِ کوچک‌تری تقسیم می‌کردند؛ این‌طوری کنترل ِ جمعیت، کار ِ آسان‌تری بود. جمعیتْ مثل ِ روزهای ِ قبل نبود. شاید هم در آن ساعت زیاد شلوغ نبود. در ورودی ِ خیابان ِ آزادی، جلوی ِ ما را گرفتند و گفتند برگردید. من از کارگر جنوبی به سمت ِ پایین رفتم و برگشتم خانه.

لازم نیست ”نه“، همیشه نتایج ِ بزرگی داشته باشد. گاهی ”نه“ برای ِ اثبات ِ فردیت و شخصیت ِ آدم است. اثبات ِ شخصیتْ‌ در برابر ِ کسی که تو را هیچ و پوچ می‌انگارد. کسانی که در تظاهرات ِ دیروز بودند، وجود ِ مغرور ِ خود را به همه‌گان اثبات کردند.

یک‌شنبه 31/ 3/ 1388

Tuesday، June 16، 2009

یادداشت 40

دیروز ناپرهیزی کردم و با اُمت ِ اسلام، قدم به خیابان گذاشتم. اتفاق ِ فوق‌العاده‌، حضور ِ جمعیتی صدهاهزار نفری (بلکه بیش‌تر) بود که تا‌به‌حال ندیده بودم. در شدید‌ترین درگیری‌های ِ سال‌های اخیر، جمعیت ِ معترضْ معمولن از ده- بیست‌هزار نفر بیش‌تر نمی‌شد؛ و ده- بیست هزار نفر را به‌راحتی می‌شد سرکوب کرد. فرجام ِ همه‌ی اعتراضات ِ ما، از تیر ِ 78 به بعد، آش ِ نخورده و دَهَن ِ ... بود؛ به‌علاوه‌ی گِله از امت ِ اسلام، که ”چرا از ما دانشجوها حمایت نمی‌کنید؟“

دیروز، ملتْ در نهایت ِ آرامش به خودنمایی پرداختند. میدان ِ انقلاب تا میدان ِ آزادی کیپ‌تا‌کیپ پر از جمعیت بود. کسی شعار ِ چرت و پرت نمی‌داد؛ مثلن شعار ِ «می‌کـُشم، می‌کـُشم، آن‌که برادرم کشت» از آن شعارهای مزخرفی ست که بین ِ مردم و به‌خصوص دانشجوها مُد شده و مثل این که نمی‌خواهند ازش دست بردارند. البته «الله اکبر»ی که ملت سرمی‌دادند، دستِ‌ کمی از آن یکی نداشت. فی‌الواقع اگر مرا اعدام کنند، همچین شعاری نمی‌دم. گویا مسلمانان نیاز به واردات ِ مقادیری شعار ِ اورجینال و آدمیزادی دارند.

حرکت ِ جمعیت به سمت ِ میدان ِ آزادی، از ساعت چهار ِ بعدازظهر و از جلوی ِ "دانشگاه ِ تهران" شروع شد. مدت ِ چهل دقیقه‌ی تمام، من و محمد و اکبر، روبه‌روی ِ دانشگاه، حرکت ِ جمعیت را تماشا می‌کردیم. وقتی دیدیم این جریانْ انتهایی ندارد، ما هم راه افتادیم. دختر و پسر و زن و مرد و حتا بچه‌ها، آرام و با خنده و شوق راه‌پیمایی می‌کردند. هر چند دقیقه، صدای ِ ”هیس“ از جمعیت بلند می‌شد. منظور این بود که: ساکت باشید، شعار ندهید، کف نزنید... . ”هیســـــــــــــــــــــــــــــــــس!“ این واژه بارها تکرار ‌شد. انگار کلّ ِ امت ِ اسلام داشتند پنهانی از میان ِ جنگل ِ سیاه می‌گذشتند، و مواظب بودند که "جادوگر ِ بدجنس" را از خواب بیدار نکنند.

در طول ِ مسیر، تعداد پلیس‌های ِ ویژه (با لباس‌های سیاه)، خیلی کم بود. چندبار با اکبر رفتیم روی سقف ِ اتوبوس‌های ِ بی‌.‌آر.تی و روی ِ پل‌های ِ هوایی، بلکه سر و ته ِ جمعیت را ببینیم، که ندیدیم. در این بین و بساط، یکی از دانش‌آموزهای ِ دوازده‌ساله‌ی ِ امسالم را دیدم که پوستر ِ بزرگی از موسوی در بغل، کنار ِ مادرش ـ که یکی‌- دو بار دیده‌ بودم‌اش ـ حرکت می‌کرد. زود صورتم را برگرداندم، چون از آن دانش‌آموزهای درس‌نخوان و شر بود که در طول ِ سال و پایان ِ سال، دو- سه تا نمره‌ی پانزده‌، شانزده در کارنامه‌ش کاشته بودم و دوست نداشتم خبرهای ِ ناگواری به‌ مادرش بدهم.

در طول ِ مسیر، و با حرکت ِ کندی که داشتیم، از سکوت و بی‌کاری خسته شدیم. یکی می‌گفت: «کاش شاهنامه با خودمون آورده بودیم می‌خوندیم». اون یکی به امت ِ فیلم‌بردار می‌گفت: «آقا فیلم نگیر!» و یکی دیگه می‌گفت: «بذار بگیره. این‌جوری مُفتی یه فیلم بازی می‌کنیم!». یکی از بین ِ جمعیت رد می‌شد و می‌گفت: «فردا 5 عصر، خیابان ِ ولی‌عصر». و یکی جواب می‌داد: «باشه زنگ بزن یادم بنداز».
تعدادی از ملت کاغذهایی به دست گرفته بودند که روی‌اش نوشته شده بود:

where is my vote

و هر پنجاه، صد متر، روی ِ کاغذی بزرگ نوشته بودند: سکوت

تا جلوی "دانشگاه ِ شریف" هیچ شعاری در میان نبود. آن‌جا فهمیدیم "مهدی کروبی" مشغول ِ سخنرانی ست. از شانس، بلندگو نداشت، وگرنه من نمی‌توانستم نخندم. فی‌الواقع این هم‌زبان ِ من، کاملن لری حرف می‌زند. از آن‌جا به بعد شعارها شروع شد. شعارها بیش‌تر «موسوی، موسوی، رأی ِ ما رو پس بگیر» بود. بعدش هم این: «خس و خاشاک تویی، دشمن ِ این خاک تویی». گویا روز ِ قبل، اعلام فرموده بودند که این تظاهر‌کننده‌ها مُشتی خس و خاشاک‌اند.

تا به میدان ِ آزادی برسیم، امت ِ اسلام، به انداز‌ه‌ی کافی گشنه و تشنه شده بودند که به‌دو، بروند خانه.
ما ناظر ِ درگیری‌ها و تیراندازی‌های پایانی نبودیم. احتمالن علت ِ وقوع ِ حادثه این بود که ملت، در پایان ِ خط، نظم و کنترل ِ خود را از دست دادند و شروع به شعارپراکنی کردند.

اگر این تظاهرات ِ عظیم، توسط ِ مدعیان ِ قدرت (کاندیداها و سیاستمداران) دیده شود، نتایج ِ مفیدی به بار می‌آوَرَد. اگر هم ملت را ندیدند، غمی نیست؛ این تجربه‌ای ست برای گام‌های ِ بعدی. در مقابل ِ یک جمعیت ِ میلیونی ِ هدایت‌شده و هدفدار، هر قدرتی ناچیز است. این جمله‌ی آخر جزو ِ واردات ِ غیبی‌م بود.

سه‌شنبه 26/ 3/ 1388